تبليغاتX
خط خطی های یک ذهن شلوغ

خط خطی های یک ذهن شلوغ
من راه تو رابسته،تو راه مرا بسته،امید راهی نیست وقتی همه دیواریم.... 
قالب وبلاگ
چت باکس


میدانی؟

همه اینها زیر سر من است...

تماما تقصیر با من است...

چرا هرگز نگذاشتم آنچنان که باید انتظارم را بکشی

چرا هرگز نگذاشتم بابت خواسته هایت التماس کنی صبر کنی یا دست کم سکوت

همه اینها زیر سر من است

که تو هنوز بلد نیستی انتظار کشیدن را مثل من...

اما من....

اینها را خوب از برم...

تو خوب یادم دادی...

سکوت

التماس

صبر

اما...

ظرف روح من لبریز شده ...

می دانی؟

آخرش چیست؟

من هم....

نه نمیدانم...

من فقط لبریزم...


پ.ن: همه اینها مشتی هذیون نوشته نظر لازم نداره

پ.ن: دوست ندارم دیگه تو همین تو نوشته هامو بخونی....به کارت نمیاد.....که اگر اومده بود....

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:38 ] [ رها ]
آدم ها هنوز نمیدونن بی نهایت چه عددیه

تقصیر خودمون نیست بینهایت طلبیم!!!!

من هم...

هنوز نمیدونم وقتی میگی دوستت دارم بینهایت یعنی دوستم داری چقدر...

تقصیر خودم نیست....

این بازیه واژه هاست و من...

بازی خوردم

شاید هم...

من و تو... 

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:30 ] [ رها ]

بلندترین جای دنیا کجاست؟

به من بگو...

این روزها که نیستی

این شوک که نیستی و هر جا که هستی 

بی من هستی...

نیستی تا سیلی بزنی ببینم

خوابم یا بیدار

بگو بلندترین جای دنیا کجاست؟

می خواهم پرت شوم

بلکه این شوک تمام شود

حالا که نیستی...

بلندترین جای دنیا کجاست؟


موضوعات مرتبط: کنایه
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:38 ] [ رها ]
قبلا ها
خیلی قبل تر
بچه که بودیم
تو دبستان
هر کی مبصر میشد،میرفت پای تخته یه خط میکشید
اینور بدها
اونور خوب ها
شایدم عالی
هرکی ازش تعریف میکرد و برای دلخوشیش بچه های دیگه رو هم ساکت میکرد میرفت تو لیست خوب ها
اونایی هم که مخالفش بودن میشدن بدها
این روزا تو خیلی به عقب رفتی
خیلی
دیگه تخته ها گچی نیست
دیگه هرکی ازت دفاع کرد معصومانه نیست
دیگه هر کی مخالفت بود جز بدها نیست
دیگه الان خیلی چیزا عوض شده
یکیش خودت...

پ.ن:
 برای کسی که شاید نخواند...
نداند
و نخواهد که بداند....


موضوعات مرتبط: دلنوشته
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:21 ] [ رها ]
همیشه که نباید حرف زد

همیشه نباید که نوشت

من غمگینم....

همین

پ.ن:

 بدون تلخه خیلی تلخه بی تو حتی آب خوردن

زنده ام اما زندگیمو بی تو غم ها بردن

پ.ن:

نمیشه با نبودنت ساده سر کرد

نمیشه سالم از این غم عبور کرد

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهایی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 14:10 ] [ رها ]
من...

یک اتفاق گهگاه هستم

گاهی هستم...

گاهی نیستم...

نه 

مثل این اتفاق های روزمره، همیشگی نیستم

که مدام و مدام...

باشم و باشم...

که دلزده شوی...

صدایم که می کنی نفس...

دچار دوگانگی شخصیت می شوم...

مگر نفس هم گهگاه می شود؟

پس چطور زنده ای؟

همیشه حاشیه بهتر از اصل بوده...

جذاب تر...

شاید برای همین کنج حاشیه به تخت نشستم

اینها همه مشتی چرندیاته...

من فقط یک اتفاق گهگاه هستم

گاهی هستم...

گاهی نیستم...


مثال نوشت: احساسم شبیه یک کاکتوسه...

خیلی از آدمها تو خونشون دارن

چون اگر یادشون بره بهش آب بدن

براش اتفاق چندان مهمی نمیفته...

اونها هم دچار عذاب وجدان نمیشن...

کاکتوس گیاه خوبیه...

یک گیاه گهگاه...

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 12:57 ] [ رها ]
راستش را بخواهی من گاهی حسود می شوم

نه یکم....خیلی

شبها تا دیروقت بیدارم و تو اعتراض میکنی

میگویی:

نمیدانی من حسودم؟

دوست دارم با من بخوابی؟

میدانم...

تو هم حسودی...

مثل من...

حسودیت می شود که حتی با اینهمه فاصله با هم نخوابیم...

فرقمان این است که تو حسودی ات را می کنی، نق می زنی،دلبری می کنی و می خوابی...

اما من...

من...

حسودی می کنم،نق می زنم،دلبری می کنم و ......بله خودت می دانی که نمیخوابم

ساعتها رسپی ها را دوتا یکی می کنم،می خوانم و می خوانم و می خوانم

طرح می ریزم از آنهمه طرح و مثلا دستور جدید می سازم

که چه؟

که یادم برود حسودم!!!

حسودیم می شود به تمام زنهایی که آرام در آغوش همسرانشان خواب هستند و اگر نام رسپی را بگویی،

می گویند، گور بابای هرچه....اسمش چه بود؟چی؟آهان همان رسپی یا هر کوفتی که هست....گور پدرش

این آغوش و این آرامش می ارزد به هزار رسپی تو...

راستش را که بخواهی،راست می گویند بنده خداها...

راستش را بخواهی خوابم نمی برد...

همش حسودیم می شود...

پ.ن: راستش را بخواهی ظرف روحم از این بزرگتر نمی شود...دلتنگی لبریز شده...



موضوعات مرتبط: دلنوشته
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 20:26 ] [ رها ]
من....

غمگینم...

تو...

احساس میکنم دوری...

من...

بی حوصله ام...

تو...

اینجا نیستی...

اینجا یعنی عالم من

یعنی دنیای من

نا امیدم

از تو

از خودم

انگار رو دست خوردم

از تو؟

از خودم؟

من از این دوری بی حاصل بیزارم...

پ.ن: من...

       تب دارم انگار...

       تو...

       ...

       بس کن...

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 23:33 ] [ رها ]

من هیچ حس خاصی به این سه شنبه ندارم...

 تو یه سه شنبه برفی به دنیا اومدم....

امروز هم سه شنبه است اما...

آفتابی...

من ....

هیچ حس خاصی تو روز تولدم ندارم....

من امروز شاد نیستم....

من امسال روزها رو برای رسیدن این سه شنبه نشمردم...

من...

من....

من چم شده؟

نمیدونم....

پ.ن :هیچی اندازه اون نون و پنیر و گوجه تو اون کافه نمیتونست بچسبه....

     ......تولدم مبارک.....


موضوعات مرتبط: دلنوشته
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 10:36 ] [ رها ]
آدما ذاتا پدر و مادر و برادر و خواهر و حتی بچه شونو دوست دارن

این وسط همسرت تنها کسی که تو برای دوست داشتن انتخابش میکنی

تنها موجودی که تو دوست داری دوستش داشته باشی....

اینارو دیروز تو گفتی

من ن.شت: لایک.....


موضوعات مرتبط: دلنوشته
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 17:35 ] [ رها ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود
هر لحظه دردی سر بر می‏دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند
این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟
امکانات وب